کد خبر : 163437 تاریخ : 1405/8/2 - 12:40
روایت ناتمام یوسف مجیدزاده مرگ یک باستان‌شناس، بیداری یک پرسش تاریخی؛ جیرفت در برابر روایت بین‌النهرین درگذشت باستان‌شناس ایرانی، بار دیگر نام جیرفت و کنارصندل را به صدر گفت‌وگوهای تاریخی بازگرداند؛ از فرضیه‌ای که می‌خواست سهم جنوب‌شرق ایران را در تاریخ تمدن بازتعریف کند تا پرسش‌هایی درباره سرنوشت کاوش‌ها، فرصت‌های ازدست‌رفته علمی و رازهایی که هنوز زیر خاک مانده‌اند.


گاهی مرگ یک انسان، فقط پایان زندگی او نیست؛ لحظه‌ای است که پرسش‌های خاموش دوباره جان می‌گیرند، خاکستر سال‌ها فراموشی کنار می‌رود و آنچه در هیاهوی روزمرگی به حاشیه رانده شده بود، بار دیگر خود را به یاد می‌آورد. درگذشت یوسف مجیدزاده، باستان‌شناس ایرانی، از همین جنس است؛ مرگ مردی که نامش با خاک‌های جنوب‌شرق ایران، با محوطه‌های باستانی جیرفت و با پرسشی بزرگ درباره تاریخ تمدن گره خورده بود.

مجیدزاده در ۲۷ مهر ۱۴۰۵، برابر با ۱۹ اکتبر ۲۰۲۶، در ۹۰سالگی در فرانسه درگذشت. از روز بعد، خبر رفتن او در رسانه‌های ایران بازتاب یافت؛ اما آنچه در میان پیام‌های تسلیت، یادنامه‌ها و روایت‌های زندگی علمی‌اش بیش از همه اهمیت داشت، تنها فقدان یک پژوهشگر نبود. مسئله، پرسشی بود که سال‌ها در دل کاوش‌های او جریان داشت: آیا تاریخ تمدن‌های نخستین غرب آسیا را باید همچنان عمدتاً از دریچه بین‌النهرین دید، یا جنوب‌شرق ایران نیز حرفی اساسی برای گفتن دارد؟

این پرسش، در نگاه نخست، شاید پرسشی میان باستان‌شناسان به نظر برسد؛ پرسشی درباره چند لایه خاک، چند قطعه سفال، بقایای یک بنای خشتی یا نشانه‌هایی حک‌شده بر سنگ و گل. اما در حقیقت، سخن از جایگاه یک سرزمین در حافظه تاریخی بشر است؛ از اینکه کدام منطقه در شکل‌گیری جوامع پیچیده سهم داشته، کدام تمدن‌ها با یکدیگر ارتباط داشته‌اند و کدام بخش از گذشته، هنوز زیر غبار زمان پنهان مانده است.

هلیل‌رود؛ رودخانه‌ای که تاریخ را به پرسش کشید

در روایت‌های شناخته‌شده تاریخ تمدن، بین‌النهرین جایگاهی محوری دارد. نام سومر و شهرهای کهن آن، در بحث از پیدایش شهرنشینی، شکل‌گیری نهادهای اداری، گسترش نوشتار و ظهور ساختارهای سیاسی پیچیده، بارها تکرار شده است. بین‌النهرین برای قرن‌ها یکی از مهم‌ترین کانون‌های مطالعه تمدن‌های آغازین بوده و بخش بزرگی از تصویر عمومی ما از خاستگاه تمدن، در پیوند با همین منطقه شکل گرفته است.

اما در جنوب‌شرق ایران، در حوزه هلیل‌رود و پیرامون جیرفت، شواهدی سر برآورد که نمی‌شد به‌آسانی از کنار آنها گذشت. محوطه کنارصندل، با بقایای معماری عظیم خشتی، آثار هنری، اشیای سنگی نقش‌دار و نشانه‌های نوشتاری مورد بحث، نگاه‌ها را به منطقه‌ای معطوف کرد که پیش از آن در روایت عمومی تاریخ تمدن، چنین جایگاهی نداشت.

یوسف مجیدزاده یکی از چهره‌های اصلی این بازگشت به گذشته بود. او با کاوش‌های خود کوشید جنوب‌شرق ایران را از حاشیه روایت‌های تاریخی بیرون بیاورد و نشان دهد که برای شناخت جهان باستان، نمی‌توان تنها به یک کانون تمدنی چشم دوخت. در نگاه او، یافته‌های جیرفت ظرفیت آن را داشتند که درباره روابط فرهنگی و اقتصادی جوامع باستانی، شکل‌گیری مراکز قدرت و جایگاه ایران در جهان کهن، پرسش‌های تازه‌ای مطرح کنند.

در این میان، بنای عظیم و پلکانی کنارصندل به یکی از موضوعات مهم بحث تبدیل شد. مجیدزاده این بنا را قدیمی‌تر از زیگورات‌های شناخته‌شده بین‌النهرین می‌دانست؛ برداشتی که در کنار دیگر یافته‌های منطقه، توجه‌ها را به احتمال تقدم زمانی برخی آثار جیرفت بر نمونه‌های مشابه در مراکز مشهور تمدنی جلب کرد.

نشانه‌های نوشتاری یافت‌شده در منطقه نیز به این بحث دامن زد. این نشانه‌ها، پرسش‌هایی درباره احتمال وجود نظام نوشتاری دیگری در جنوب‌شرق ایران پیش کشیدند؛ پرسش‌هایی که پاسخ قطعی به آنها به بررسی‌های دقیق‌تر و پژوهش‌های مستقل نیاز دارد.

اینجا همان نقطه‌ای است که نام مجیدزاده از یک نام در فهرست باستان‌شناسان فراتر می‌رود. اهمیت او فقط در کشف یا معرفی چند اثر نبود؛ او کوشید نگاه‌ها را به منطقه‌ای برگرداند که می‌توانست در بازخوانی تاریخ تمدن، نقشی فراتر از تصورهای پیشین داشته باشد.

بااین‌حال، میان این ادعا که جیرفت در برخی زمینه‌ها می‌تواند هم‌زمان یا مقدم بر مراکز شناخته‌شده بین‌النهرین باشد و این نتیجه که کل تمدن انسانی از هلیل‌رود آغاز شده است، فاصله‌ای علمی وجود دارد. شواهد موجود، اهمیت جیرفت را در مطالعه تمدن‌های آغازین برجسته می‌کنند؛ اما اثبات یک مبدأ واحد برای همه تمدن‌های انسانی، نتیجه‌ای نیست که بتوان صرفاً از چند یافته باستان‌شناختی به آن رسید.

شاید دقیق‌ترین توصیف از کوشش مجیدزاده این باشد: او می‌خواست سهم جنوب‌شرق ایران در شکل‌گیری تمدن‌های آغازین غرب آسیا دیده شود؛ می‌خواست تاریخ، روایت خود را با شنیدن صدای هلیل‌رود کامل‌تر کند.

از پیام‌های تسلیت تا بازخوانی یک کارنامه

با انتشار خبر درگذشت مجیدزاده، مقام‌های رسمی میراث فرهنگی و مدیران نهادهای مرتبط با باستان‌شناسی، پیام‌های تسلیت منتشر کردند. در این پیام‌ها، از سال‌ها پژوهش و کاوش او، نقش وی در شناخت تمدن‌های کهن ایران و سهمش در معرفی جیرفت سخن گفته شد.

سیدرضا صالحی‌امیری، وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی، در پیام خود درگذشت او را ضایعه‌ای برای جامعه علمی و میراث فرهنگی کشور دانست. محور اصلی این پیام، ارزش پژوهش‌های مجیدزاده و نقش آنها در شناخت یکی از فصل‌های مهم تاریخ ایران بود؛ نه اعلام یک نتیجه قطعی درباره تقدم جیرفت بر بین‌النهرین.

علی دارابی، قائم‌مقام وزیر و معاون میراث فرهنگی کشور، نیز بر سهم مجیدزاده در شناخت و معرفی تمدن‌های کهن ایران تأکید کرد. در همین فضا، مدیرکل میراث فرهنگی کرمان از خدمات او در معرفی تمدن هلیل‌رود و اهمیت فعالیت‌هایش برای میراث فرهنگی جنوب کرمان یاد کرد.

از سوی دیگر، جبرئیل نوکنده، مدیرکل موزه ملی ایران، در پیام تسلیت خود، کارنامه مجیدزاده را به حوزه هلیل‌رود محدود نکرد. در این نگاه، فعالیت‌های او در محوطه‌هایی چون تپه قبرستان در دشت قزوین، تپه ازبکی و جیرفت، مجموعه‌ای از تلاش‌های پژوهشی برای شناخت فرهنگ‌های پیشاتاریخی و تمدن‌های آغازین ایران بود؛ تلاش‌هایی که درک ارتباطات فرهنگی ایران با دیگر مناطق جهان باستان را گسترش داد.

این پیام‌ها، هر یک از زاویه‌ای، بر یک نکته مشترک تکیه داشتند: مجیدزاده در معرفی میراث تاریخی ایران سهمی ماندگار داشت. بااین‌حال، زبان رسمی تسلیت، طبیعتاً بیشتر بر ارزش ملی و علمی کارنامه او تمرکز می‌کرد و کمتر وارد مناقشه‌های نظری درباره تقدم تمدنی می‌شد.

در کنار این پیام‌ها، یادنامه‌ها و گزارش‌های تحلیلی کوشیدند تصویری نزدیک‌تر به زندگی حرفه‌ای او ارائه دهند؛ تصویری از پژوهشگری که مسیرش تنها با کاوش‌های میدانی تعریف نمی‌شد و فراز و نشیب‌های دانشگاهی، مهاجرت، تألیف و آموزش نیز بخشی از زندگی علمی‌اش بود.

معلمی که از آموختن و آموختنِ دیگران دست نکشید

در میان روایت‌های منتشرشده پس از درگذشت مجیدزاده، یادنامه محمدابراهیم زارعی، رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری، زاویه‌ای متفاوت داشت. زارعی در کنار یادکرد از مجیدزاده، به سرنوشت حرفه‌ای دو باستان‌شناس پیشکسوت دیگر، صادق ملک‌شهمیرزادی و اسماعیل یغمایی، نیز پرداخت و از فرصت‌هایی گفت که به باور او، برای بهره‌گیری از دانش و تجربه این پژوهشگران از دست رفت.

در این روایت، مجیدزاده تنها کاوشگری صاحب‌نام نیست؛ معلمی است که حتی در سال‌های دوری از دانشگاه نیز پژوهش و نگارش را کنار نگذاشت. او در خانه به تألیف آثار علمی ادامه داد و بعدها، با حضور در کاوش‌های تپه ازبکی و جیرفت، فرصت یافت تجربه خود را به نسل تازه‌ای از باستان‌شناسان منتقل کند.

این بخش از زندگی او، تصویری انسانی‌تر از باستان‌شناس نام‌آشنا پیش چشم می‌گذارد. دانش، در زندگی چنین پژوهشگری، چیزی نیست که با بسته‌شدن درِ یک دانشگاه پایان بگیرد. دانش می‌تواند در کتاب ادامه یابد، در یادداشت‌های یک پژوهشگر زنده بماند، در میدان کاوش دوباره جان بگیرد و از ذهن معلمی به ذهن شاگردی دیگر منتقل شود.

بازگشت مجیدزاده به میدان کاوش پس از انتشار خبر غارت آثار باستانی جیرفت، در همین چارچوب معنا پیدا می‌کند. آنچه در جنوب‌شرق ایران رخ می‌داد، تنها کشف چند شیء ارزشمند نبود؛ مسئله، ضرورت ثبت علمی، حفاظت از آثار و شناخت زمینه تاریخی آنها بود. آثار باستانی، هنگامی که از بستر تاریخی خود جدا می‌شوند، بخشی از معنای خود را از دست می‌دهند. ارزش آنها تنها به زیبایی یا قیمت مادی‌شان نیست؛ به داستانی است که درباره انسان، جامعه، هنر و زندگی در گذشته روایت می‌کنند.

زارعی همچنین به فرضیه ارته اشاره کرده است؛ فرضیه‌ای که مجیدزاده در تلاش برای شناخت جایگاه جیرفت در جهان باستان مطرح می‌کرد. این فرضیه، مانند هر فرضیه علمی دیگر، نیازمند بررسی شواهد، سنجش دیدگاه‌های رقیب و پژوهش بیشتر است. ارزش طرح چنین فرضیه‌هایی در آن است که مسیر تحقیق را باز می‌کنند، نه اینکه جای تحقیق را بگیرند.

یادنامه زارعی از این منظر، فراتر از یک سوگ‌نوشته است. پرسشی که در پس آن قرار دارد، به سرنوشت دانش در ایران بازمی‌گردد: جامعه‌ای که پژوهشگران برجسته تربیت می‌کند، تا چه اندازه می‌تواند از تجربه آنان بهره بگیرد و مسیر انتقال دانش را از نسلی به نسل دیگر هموار کند؟

جیرفت؛ کشفی که در مرز میان علم و مسئولیت ایستاد

یکی از روایت‌های پررنگ در رسانه‌ها، مجیدزاده را با عنوان «ناجی جیرفت» معرفی کرده است. این تعبیر، بیش از آنکه عنوانی رسمی باشد، بازتابی از نگاه رسانه‌ای به نقش او در شناساندن این منطقه است.

کاوش‌های جیرفت در شرایطی گسترش یافت که خبر غارت آثار باستانی، توجه عمومی را به این منطقه جلب کرده بود. در چنین وضعیتی، ضرورت کاوش علمی و حفاظت از محوطه‌ها، اهمیتی دوچندان داشت. آثار باستانی اگر پیش از ثبت دقیق و بررسی علمی از بستر خود جدا شوند، ممکن است برای همیشه بخشی از ارزش تاریخی و اطلاعاتی خود را از دست بدهند.

در این میان، کنارصندل فقط محل یافتن آثار کهن نبود؛ محوطه‌ای بود که می‌توانست در فهم ساختارهای اجتماعی، معماری، هنر و ارتباطات منطقه‌ای نقش داشته باشد. از این رو، هر توقف در پژوهش و حفاظت از آن، پرسشی درباره سرنوشت اطلاعاتی ایجاد می‌کرد که هنوز به دست نیامده‌اند.

گزارش‌های تحلیلی پس از درگذشت مجیدزاده، به توقف کاوش‌ها در اواخر دهه ۱۳۸۰ و قطع بودجه به‌عنوان یکی از عوامل مطرح‌شده در این روند اشاره کرده‌اند. برخی رسانه‌ها همچنین به خطر تخریب محوطه و نگرانی‌های مجیدزاده درباره آینده پژوهش‌ها پرداخته‌اند.

این روایت‌ها، پرسش مهمی را پیش می‌کشند: وقتی یک محوطه باستانی ظرفیت آن را دارد که بخش‌هایی از تاریخ منطقه را روشن کند، چه سازوکاری باید تضمین کند که کاوش، حفاظت، مستندسازی و مطالعه آن در چارچوبی پایدار ادامه یابد؟

پاسخ به این پرسش، بدون بررسی اسناد مربوط به فصل‌های کاوش، تصمیم‌های مالی، گزارش‌های رسمی و وضعیت حفاظتی محوطه ممکن نیست. توقف کاوش‌ها را نمی‌توان تنها با یک روایت توضیح داد؛ همان‌طور که نمی‌توان مسئولیت حفاظت از میراث تاریخی را به یک پژوهشگر سپرد و پس از پایان زندگی او، پرونده را بسته تلقی کرد.

میراث علمی مجیدزاده، در این معنا، تنها آن چیزی نیست که در سال‌های فعالیتش به دست آمد؛ بخشی از آن، پرسش‌هایی است که همچنان بی‌پاسخ مانده‌اند.

وقتی سرنوشت یک دانشمند به مسئله‌ای عمومی تبدیل می‌شود

بخشی دیگر از گزارش‌های منتشرشده پس از درگذشت مجیدزاده، به زندگی دانشگاهی، مهاجرت و شرایط ادامه فعالیت علمی او پرداخته‌اند. در این روایت‌ها، از محدودیت‌های حرفه‌ای، فشارهای سیاسی و عقیدتی و دشواری‌های حضور او در محیط دانشگاهی ایران سخن گفته شده است.

برخی گزارش‌ها، از جمله روایت‌های منتشرشده در رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، این عوامل را در کنارگذاشته‌شدن او از محیط دانشگاهی و ادامه زندگی علمی در خارج از ایران مؤثر دانسته‌اند. همچنین از نگرانی او درباره سرنوشت کاوش‌های جیرفت و ناتمام‌ماندن بخشی از پژوهش‌ها یاد شده است.

این بخش از زندگی مجیدزاده، اگرچه از نظر روزنامه‌نگاری جذاب و مهم است، نیازمند دقت در بیان است. برای داوری قطعی درباره علت‌های کناررفتن او از دانشگاه، سهم هر عامل در مهاجرت و چگونگی تصمیم‌های مربوط به کاوش‌ها، باید به اسناد دانشگاهی، سوابق استخدامی، تاریخ دقیق تصمیم‌ها و روایت‌های مستقل رجوع کرد.

بااین‌همه، مسئله‌ای که این روایت‌ها مطرح می‌کنند، از زندگی یک فرد فراتر می‌رود. پرسش این است که چه اندازه از توان علمی کشور در اثر محدودیت‌ها، گسست‌های دانشگاهی یا فراهم‌نشدن زمینه ادامه پژوهش، از دسترس جامعه خارج شده است؟

این پرسش، نه با ستایش بی‌چون‌وچرای یک چهره پاسخ می‌گیرد و نه با نادیده‌گرفتن دشواری‌های زندگی او. پاسخ، در بررسی دقیق کارنامه علمی، اسناد و تصمیم‌هایی است که مسیر فعالیت یک پژوهشگر را شکل می‌دهند.

زندگی مجیدزاده، از این منظر، فرصتی برای بازاندیشی درباره نسبت میان دانش، نهادهای علمی و میراث فرهنگی فراهم می‌کند؛ نسبتی که اگر پایدار نباشد، حتی برجسته‌ترین پژوهشگران نیز ممکن است نتوانند همه ظرفیت علمی خود را به کار گیرند.

تاریخ، نه با یک مرکز آغاز می‌شود و نه با یک پرسش پایان می‌گیرد

درگذشت یوسف مجیدزاده بار دیگر نام جیرفت را در کانون توجه قرار داده است؛ اما اهمیت این بازگشت، در آن نیست که یک روایت قدیمی را کنار بگذاریم و روایتی تازه را بی‌درنگ جای آن بنشانیم. اهمیت واقعی کار او در گشودن میدان پرسش است.

اگر بین‌النهرین در شناخت تمدن‌های آغازین جایگاهی محوری دارد، این جایگاه نباید مانع مطالعه جدی دیگر مناطق شود. اگر در هلیل‌رود شواهدی از معماری عظیم، هنر پیشرفته، روابط فرهنگی و نشانه‌های نوشتاری یافت شده است، این شواهد باید با روش‌های علمی بررسی شوند و جایگاه آنها در تاریخ منطقه‌ای و جهانی روشن شود.

تاریخ تمدن، مسابقه‌ای برای اعطای مدال به یک سرزمین نیست. بحث بر سر شناخت دقیق‌تر گذشته است؛ گذشته‌ای که در آن، جوامع انسانی با یکدیگر ارتباط داشته‌اند، فناوری‌ها و اندیشه‌ها جابه‌جا شده‌اند و مراکز گوناگون، در دوره‌های متفاوت، نقش‌هایی مهم ایفا کرده‌اند.

از این رو، بهتر است کار مجیدزاده را تلاشی برای بازتعریف جایگاه جنوب‌شرق ایران در تاریخ تمدن‌های آغازین بدانیم؛ تلاشی که اهمیت آن در طرح پرسش‌های تازه و فراهم‌کردن زمینه پژوهش‌های بیشتر است، نه در اثبات شتاب‌زده یک نتیجه نهایی.

شاید روزی کاوش‌های دقیق‌تر و پژوهش‌های مستقل، بخش‌های بیشتری از رازهای کنارصندل و حوزه هلیل‌رود را روشن کنند. شاید برخی فرضیه‌های مطرح‌شده تأیید شوند و برخی دیگر نیازمند بازنگری باشند. علم، از همین مسیر پیش می‌رود: با پرسش، شاهد، تردید، مقایسه و اصلاح.

اما یک نکته روشن است: جنوب‌شرق ایران دیگر نمی‌تواند تنها حاشیه‌ای خاموش در روایت عمومی تاریخ تمدن باشد. جیرفت، با آنچه تاکنون از دل خاک بیرون آمده و آنچه هنوز در انتظار کاوش است، بخشی مهم از پرسش‌های ما درباره گذشته انسان را پیش روی پژوهشگران قرار داده است.

میراثی که با مرگ پایان نمی‌گیرد

یوسف مجیدزاده درگذشت؛ اما آنچه از او باقی مانده، تنها نامی در فهرست درگذشتگان جامعه علمی نیست. کارنامه او مجموعه‌ای از کاوش‌ها، نوشته‌ها، آموزش‌ها و پرسش‌هایی است که هنوز ارزش بررسی دارند.

پیام‌های تسلیت رسمی، بر جایگاه علمی و ملی او تأکید کردند. یادنامه‌های پژوهشگران، از معلمی گفتند که دانش خود را در اختیار دیگران می‌گذاشت. گزارش‌های تحلیلی، به فرضیه‌های او درباره جیرفت، زندگی دانشگاهی‌اش، مهاجرت و سرنوشت کاوش‌های ناتمام پرداختند. هرکدام از این روایت‌ها، بخشی از تصویر مردی را نشان می‌دهند که زندگی حرفه‌ای‌اش با جست‌وجوی گذشته پیوند خورده بود.

بااین‌حال، شاید مهم‌ترین ادای احترام به او، نه تکرار عنوان‌های بزرگ و نه تبدیل فرضیه‌هایش به حقیقتی قطعی، بلکه ادامه‌دادن پرسش‌هایی باشد که کاوش‌هایش پیش روی ما گذاشت.

هلیل‌رود هنوز جاری است و خاک جیرفت هنوز همه رازهایش را آشکار نکرده است. در دل این خاک، نه لزوماً پاسخی آماده برای همه پرسش‌های تاریخ، بلکه امکان کشف و شناختی تازه نهفته است؛ امکانی که تنها با کاوش دقیق، حفاظت مسئولانه و پژوهش علمی می‌تواند به دانشی ماندگار تبدیل شود.

شاید میراث واقعی یوسف مجیدزاده همین باشد: اینکه ما را واداشت به بخشی از گذشته نگاه کنیم که کمتر دیده شده بود؛ اینکه به یادمان آورد تاریخ، کتابی با فصل‌های بسته و پاسخ‌های نهایی نیست؛ و اینکه گاهی برای شنیدن صدای یک سرزمین، باید از میان لایه‌های خاک گذشت، پیش‌فرض‌های دیرپا را دوباره سنجید و پذیرفت که هنوز چیزهای بسیاری برای آموختن باقی مانده است.

مرگ او پایان زندگی یک باستان‌شناس بود؛ اما پرسشی که با کاوش‌هایش در جنوب‌شرق ایران زنده شد، همچنان پیش روی ماست: هلیل‌رود در داستان بلند تمدن انسانی چه جایگاهی دارد، و ما تا چه اندازه برای شنیدن پاسخ آن، آماده کاوش دوباره‌ایم؟