کد خبر : 163351 تاریخ : 1405/6/30 - 22:42
نگاهی به نسبت فرم، روایت و شخصیت‌پردازی در سریال محمدحسین مهدویان کلاغ، وقتی فرم از روایت جلو می‌زند سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان، از آن آثاری است که ارزیابی آن را نمی‌توان صرفاً به «خوب» یا «بد» بودن تقلیل داد؛ اثری که در فضاسازی، طراحی صحنه، بازسازی تاریخی، فیلمبرداری و ساخت جهان بصری نشان‌دهنده تسلط کارگردان است، اما در ریتم، شخصیت‌پردازی، بازی‌گردانی و پیشبرد روایت با ضعف‌هایی مواجه می‌شود که اجازه نمی‌دهد کیفیت فنی اثر به کیفیت دراماتیک آن تبدیل شود.

نویسنده: مهرو عزتی

سریال «کلاغ» ساخته محمدحسین مهدویان، از آن آثاری است که ارزیابی آن را نمی‌توان صرفاً به «خوب» یا «بد» بودن تقلیل داد. این سریال از یک سو در فضاسازی، طراحی صحنه، بازسازی تاریخی، فیلم‌برداری و ساخت جهان بصری نشان‌دهنده تسلط کارگردان است و از سوی دیگر در ریتم، شخصیت‌پردازی، بازی‌گردانی و پیشبرد روایت با ضعف‌هایی مواجه می‌شود که اجازه نمی‌دهد کیفیت فنی اثر به کیفیت دراماتیک آن تبدیل شود. نقطه قابل توجه «کلاغ» همین تضاد است: سریالی که در بسیاری از قاب‌ها دقیق‌تر از فیلم‌نامه‌اش عمل می‌کند.



قاب‌های چشمگیر، روایت کم‌شتاب
مهدویان در ساختن جهان تاریخی سریال دقت قابل توجهی به خرج داده است. طراحی صحنه، لباس، گریم، لوکیشن، نورپردازی و جزئیات بصری، تلاش می‌کنند فضای پیش از انقلاب را بازسازی کنند و در مجموع، این بخش از تولید را می‌توان از نقاط قوت سریال دانست. برخی نقدها نیز بر کیفیت عناصر فنی و بصری اثر تأکید کرده‌اند. اما مسئله زمانی آغاز می‌شود که قاب زیبا جای روایت را بگیرد. در سینما و تلویزیون، میزانسن، نور، حرکت دوربین و طراحی صحنه زمانی اهمیت واقعی پیدا می‌کنند که در خدمت روایت باشند؛ یعنی اطلاعات تازه‌ای بدهند، شخصیت را آشکار کنند، احساس بسازند یا داستان را جلو ببرند.
در «کلاغ» گاهی قاب به‌قدری مورد توجه قرار می‌گیرد که اتفاق دراماتیک پشت آن عقب می‌ماند. نتیجه، صحنه‌هایی است که از نظر بصری تماشایی‌اند، اما از نظر روایی می‌توانستند کوتاه‌تر یا مؤثرتر باشند.

تعلیق یا تعویق؟
یکی از جدی‌ترین نقدهای واردشده به سریال، مسئله ریتم و نحوه توزیع اطلاعات است. تعلیق زمانی شکل می‌گیرد که مخاطب بداند خطری وجود دارد، اما نداند سرانجام آن چه خواهد بود. در «کلاغ» اما در بخش‌هایی اطلاعات آن‌قدر به تعویق می‌افتد که کنجکاوی جای خود را به انتظار برای دریافت اطلاعات می‌دهد.

تفاوت این دو مهم است: تعلیق، مخاطب را وادار می‌کند ادامه بدهد؛ تعویق، صرفاً او را منتظر نگه می‌دارد.


برخی نقدهای منتشرشده نیز دقیقاً به همین مسئله اشاره کرده‌اند و معتقدند سریال در بخش‌هایی به جای ایجاد تعلیق، دچار تأخیر در روایت می‌شود. این ایراد از منظر کارگردانی کاملاً قابل بحث است؛ زیرا ریتم فقط سرعت تدوین نیست. ریتم یعنی اینکه اطلاعات، کنش، سکوت و انتظار با چه نظمی به مخاطب داده شوند.

نریشن؛ توضیح چیزی که تصویر قبلاً گفته است
استفاده از نریشن ذاتاً ضعف نیست. اتفاقاً نریشن می‌تواند یکی از ابزارهای قدرتمند روایت باشد؛ به شرط آنکه چیزی به تصویر اضافه کند. مشکل زمانی شکل می‌گیرد که تصویر احساس یا موقعیتی را به مخاطب منتقل کرده باشد و نریشن همان معنا را دوباره توضیح دهد. در چنین حالتی، سینما از «نشان دادن» به سمت «توضیح دادن» حرکت می‌کند. یکی از نقدهای مطرح‌شده درباره سریال نیز به استفاده از نریشن و فلش‌بک و نقش آنها در انتقال اطلاعات پرداخته است.
در آثار قوی‌تر مهدویان، سکوت، نگاه، رفتار و میزانسن گاهی بیش از دیالوگ حرف می‌زدند. در «کلاغ» اما در برخی موقعیت‌ها اطلاعاتی که می‌توانست از طریق تصویر کشف شود، مستقیماً در اختیار مخاطب قرار می‌گیرد.


هادی حجازی‌فر؛ بازیگر یا قربانی شخصیت‌پردازی؟
بخش قابل توجهی از انتقادها متوجه بازی بازیگران شده است، اما اینجا باید میان بازیگر و شخصیت نوشته‌شده تفاوت گذاشت. هادی حجازی‌فر ظرفیت بالایی برای بازی شخصیت‌های پیچیده و درون‌گرا دارد. مسئله این است که جلال در فیلم‌نامه باید همزمان چند وجه داشته باشد: مرد خانواده، مأمور، عاشق، انسانی گرفتار گذشته و فردی درگیر یک بحران اخلاقی.
این لایه‌ها همیشه به اندازه کافی ساخته نمی‌شوند. بنابراین در برخی لحظات، مشکل نه ناتوانی بازیگر، بلکه کمبود مصالح دراماتیک برای بازیگر است. وقتی شخصیت به‌طور کامل نوشته نشده باشد، حتی بازیگر توانمند هم نمی‌تواند تمام ظرفیت خود را روی پرده نشان دهد.



مینا وحید؛ شخصیتی که تضاد را زندگی می‌کند
در میان بازی‌ها، شخصیت شهناز امکان بیشتری برای نمایش تضادهای درونی دارد؛ زنی که ظاهرش می‌تواند محکم و کنترل‌شده باشد اما در زیر این ظاهر، آسیب‌پذیری و بحران عاطفی جریان دارد. اینجا بازی زمانی مؤثر می‌شود که احساس، به جای توضیح داده‌شدن، در نگاه، سکوت، مکث و رفتار دیده شود. برخی نقدها نیز بازی مینا وحید را در شمار نقاط قوت سریال قرار داده‌اند.

محسن قصابیان و مسئله «اقتدار»
درباره بازی محسن قصابیان نیز نقدهای متفاوتی مطرح شده است؛ از جمله اینکه شخصیت او در برخی موقعیت‌ها اقتدار و خونسردی مورد انتظار از یک مقام امنیتی را به اندازه کافی منتقل نمی‌کند. این نقد از منظر بازی‌گردانی قابل بررسی است. اقتدار در سینما الزاماً با دیالوگ ساخته نمی‌شود. نوع ایستادن، مکث، نگاه، فاصله با دیگران، میزانسن، واکنش اطرافیان و حتی سکوت شخصیت می‌توانند قدرت او را تعریف کنند.
اگر شخصیت مدام درباره قدرت خود حرف بزند اما مخاطب آن قدرت را در رفتار و فضای صحنه احساس نکند، بخشی از مسئله به طراحی شخصیت و بازی‌گردانی بازمی‌گردد.


درباره «سوتی»های تاریخی؛ هر اشتباه، گاف نیست

درباره بازسازی تاریخی «کلاغ» نیز ادعاهایی درباره اشتباه‌های تاریخی، پوشش، اشیا و موسیقی مطرح شده است. اما نمی‌توان هر تصویر یا شیء مشکوک را بدون تطبیق تاریخی «گاف» نامید. برای اثبات یک خطای تاریخی باید مشخص باشد: سال وقوع صحنه، مکان، شیء موردنظر، تاریخ ورود یا رواج آن شیء و امکان حضورش در همان موقعیت. از طرف دیگر، گزارش‌ها و نقدهایی نیز وجود دارند که بازسازی تاریخی «کلاغ» را از نقاط قوت آن دانسته‌اند.

بنابراین درباره این بخش، حکم دقیق‌تر این است که بازسازی تاریخی سریال در مجموع پروژه‌ای جدی و پرجزئیات است، اما نمی‌توان آن را مصون از خطا دانست.

سه ژانر در یک قاب
«کلاغ» همزمان می‌خواهد: عاشقانه باشد، تریلر امنیتی باشد، و درام تاریخی. این ترکیب بالقوه جذاب است، اما زمانی موفق خواهد بود که این سه لایه یکدیگر را تقویت کنند. در «کلاغ» گاهی این خطوط روایی به جای درهم‌تنیده‌شدن، موازی حرکت می‌کنند؛ یک بخش درباره رابطه جلال و سایه است، بخش دیگر درباره فضای امنیتی و رازهای داستان، و بخش دیگری تلاش می‌کند گذشته تاریخی را برجسته کند. همین پراکندگی، به ریتم و تمرکز دراماتیک آسیب می‌زند.



آیا مهدویان کارگردان حرفه‌ای است؟
در حوزه کارگردانی بصری و اجرایی، تردیدی جدی درباره تجربه و تسلط مهدویان وجود ندارد. او جهان می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند، جزئیات تاریخی را جدی می‌گیرد و امضای بصری مشخصی دارد. اما کارگردانی حرفه‌ای فقط به معنای ساختن قاب زیبا نیست. کارگردان باید بتواند بازیگر، میزانسن، دوربین، تدوین، ریتم و روایت را در یک مسیر واحد قرار دهد. مشکل اصلی «کلاغ» دقیقاً در همین نقطه است: کارگردانی بصری اثر از کارگردانی روایی آن جلوتر حرکت می‌کند. این به معنای «بد کارگردانی شدن» سریال نیست؛ بلکه به معنای آن است که تسلط فرمی نتوانسته ضعف‌های فیلم‌نامه و شخصیت‌پردازی را کاملاً جبران کند.



فرم در مواردی از محتوا جلو می‌زند
«کلاغ» را نمی‌توان یک شکست فنی دانست. اتفاقاً از نظر ساخت جهان، فضاسازی و جزئیات بصری، یکی از بخش‌های قابل توجه کارنامه اخیر مهدویان است. اما مشکل اصلی اینجاست که فرم در مواردی از محتوا جلو می‌زند. قاب‌ها گاهی بیشتر از شخصیت‌ها در ذهن می‌مانند؛ فضا گاهی بیشتر از قصه اثر می‌گذارد؛
رازآلودگی گاهی جای تعلیق را می‌گیرد؛ و سکوت گاهی به جای اینکه معنا بسازد، صرفاً زمان روایت را طولانی می‌کند. در نهایت، «کلاغ» بیش از آنکه نمونه‌ای از ضعف کارگردانی باشد، نمونه‌ای از فاصله میان کارگردانی بصری قدرتمند و فیلم‌نامه‌ای است که نتوانسته همیشه هم‌سطح آن حرکت کند. و شاید دقیق‌ترین توصیف این باشد: «کلاغ» خوب دیده شده، اما همیشه به همان اندازه خوب روایت نشده است.