به گزارش ایرنا، تذکرههای فارسی در نگاه نخست، شاید چیزی بیش از زندگینامههای پراکنده، گلچین ابیات و مدایح مکرر درباری به نظر نرسند؛ اما وقتی از منظر دستاورهای «تحلیل گفتمان» و «تاریخادبیاتنگاریِ گونهشناسانه» به سراغ آنها برویم، به مثابه اسنادی زنده و هویتی از ناگفتههای اجتماعی، زبانی و مهندسی فرهنگی عصر خویش رخ مینمایند. کتاب «از بخارا تا بخارا» اثر ابراهیم خدایار که با نگاهی نو و هدایت فکری استاد محمدرضا شفیعی کدکنی شکل گرفته، کوششی روشمند برای ردیابی سیر تکاملی این ژانر از سده هفتم هجری (با «لبابالالباب» اثر عوفی بخارایی) تا سده چهاردهم هجری (با نمونه ادبیات تاجیک صدرالدین عینی) است؛ کمان هفتصدساله که از آغاز تذکرهنویسی در ماوراءالنهر آغاز میشود و به آیینهگردانی هویت ملی و استقلال تاریخادبیات مدرن در تاجیکستان، همزاد ایران فرهنگی، میرسد.
در گفتوگوی پیشِ رو، حسن گوهرپور، منتقد ادبی با ابراهیم خدایار به تبارشناسی این مسیر، نقش جغرافیای فرهنگی ایران بزرگ، چرخش تذکرهها از دربار به متن جامعه و تمایزهای بنیادین این پژوهش با تذکرهخوانیهای سنتی پرداخته است.
اگر بخواهیم از ریشهها شروع کنیم، منظور شما از «دانشهای سهگانه» در مسیر تکوین تذکرهنویسی چیست؟
در بحث تکوین تذکرهنویسی، ما با یک جریان پیوسته روبهرو هستیم. این سه پایه، یعنی «انساب» یا تبارنامهشناسی، «طبقاتنگاری» و در نهایت «جُنگها یا گلچینهای ادبی»، اتفاقاً ستون فقرات نگاه من به این ژانر بوده است. من معتقدم تذکرهها یکشبه به وجود نیامدند؛ آنها تلفیقی از این سه گونه متنی هستند که در بستر فرهنگ اسلامی به یکدیگر گره خورده و در نهایت در تاریخی که باید رخداد واقع میشد، ژانر مستقلی را پدید آوردند.
چرا سده هفتم هجری و «عوفی» را به عنوان نقطه عزیمت این پژوهش در سرزمینهای زبان فارسی، و آن هم در ماوراءالنهر، انتخاب کردید؟
اگر بخواهیم تاریخ را دقیق ورق بزنیم، سد هفتم هجری برای من نقطه عطفی بود. عوفی بخارایی در «لبابالالباب» کاری کرد که تذکرهنویسی از الگوهای خشک و پیشینِ عربی فاصله بگیرد و ژانر مستقلی در ادب فارسی تبدیل شود. او با اقتباس از ساختار «طبقاتنگاری»، ادبیات فارسی را به صورت موضوعی طبقهبندی کرد و این برای من، آغازِ رسمیِ تذکرهنویسیِ فارسی به معنای دقیق کلمه است. تمام اقالیم جهان فارسی زبان در این میراث مشترک هستند و ما تا این تاریخ در هیچ اقلیم دیگری از جهان ایرانی با این نوع کتابها مواجه نمی شویم.
زبان تذکره و سبک نگارش این آن هیچ ویژگی خاصی ندارد که بتوان آن را به جغرافیای خاصی منسوب دانست. به همین دلیل، سرنوشت آن درون زبان معیار فارسی و دورههای عام آن قابلبررسی است؛ تنها دلیلی که آن را در این اثر بررسی کردهایم، ماوراءالنهری بودن نویسنده آن است و البته نمیتوان نقش محیط ادبی ماوراءالنهر را در شکلگیری ذهن و زبان نویسنده انکار کرد.
تفاوت الگوی تحلیل شما با تذکرهشناسیهای سنتی در چیست؟ چه چیزی این کتاب را متمایز میکند؟
این یکی از نکات کلیدی پژوهش من است. در این کتاب، من سعی کردم ضمن بهرهگیری از دستاورد پژوهشهای انجامشده در زمینه تذکرهنگاری الگوی خاص خودم را ارائه دهم. الگوی من در تمامی فصول برآمده از نگاه ساختاری و دستاوردهای «تحلیل گفتمان» بوده است. من هر تذکره را در سه سطح بررسی کردهام: محیط ادبی، زبان و سبک، و نقد ادبی. در واقع، این کتاب میخواهد به جای «خوانشِ» معمول تذکره، «کالبدشکافیِ» آن را انجام دهد.
سده سیزدهم هجری را «دوره فترت» نامیدید. این فترت را تشریح کنید؟
این دوره یکی از بخشهای چالشبرانگیز کتاب بود. سده سیزدهم هجری، همان دورهای که به آن «دوره فترت» میگوییم، مورد غفلت بسیار قرار گرفته بود. من در فصل چهارم، رکود تذکرهنویسی را نتیجه تحولات سیاسی و کاهش اقتدار حامیانِ هنر در دنیای هنر دیدم. جایی که مراکز کهن شعر و ادب فارسی در بخارا و سمرقند از وجود حامیان همیشگی ادیبان و شاعران تهی شده است. تنها دارایی این دوره تقریباً یکونیمسدهای، که پس از خاموشی سراسر سده دوازدهم شعله نیمجانی برافروخته شده است تذکره دوزبانه منظوم فارسی و ترکی با عنوان مجموعةالشعرای فضلی نمنگانی (تألیف شده در ۱۲۳۳-۱۲۳۷ق) در محیط ادبی خوقندِ فرغانه و دیگری اثر ناتمام تذکره فهمی سمرقندی (تألیف شده در ۱۲۷۷-۱۲۸۶ق) در محیط ادبی سمرقند و بخارا است.
تذکرههای این دوره، نشان میدهند که چگونه «سنت» در برابر تغییرات زمانه دچار نوعی رکود و تکرار شده است.
نقش «جغرافیای سیاسی» (ماوراءالنهر و هندوستان) در محتوای تذکرهها چقدر پررنگ است؟
بله، این دقیقاً یکی از محورهای مهم است. وقتی در فصل سوم از جغرافیا میگویم، منظورم این است که تذکرهنویسی فراتر از یک سرگرمی ادبی بود. این آثار، در واقع ابزاری بودند برای بازتولید «هویت فرهنگیِ ایرانی» در گسترهای فراتر از مرزهای سیاسی ایران، بهویژه در هندوستان و ماوراءالنهر. تذکرهنویس در اینجا داشت مرزهای فرهنگی را جابهجا میکرد و نشان میداد که چگونه شهرها و مکانهای فرهنگی فراتر از مرزهای سیاسی همچنان با تکرار نام خود در دفترها و دیوانهای شعر، یکرنگی و همدلی را در «آسمان وحدتِ ساحاتِ ادب و هنر فارسیزبانان» به نمایش میگذاشتند.
تذکرههای سده دهم و یازدهم (مانند آثار نثاری و بقایی) چه تفاوتی با سلف خود دارند؟
بله، در سده دهم و یازدهم، ما شاهد یک چرخش محسوس هستیم. اگر پیش از آن با تذکرههای درباری و رسمی روبهرو بودیم، اینجا با نوعی «تذکرهنویسیِ اجتماعی» طرف هستیم. این نویسندگان به دنبال ثبت زندگیِ «اصحاب» و «احباب» خود بودند؛ یعنی ژانر از قصر پادشاهان به دایره دوستان و ادیبانِ شهر نقل مکان کرد که این بسیار ارزشمند است. اینجا شعر از کاخها بیرون میآید و در میان مردم به زندگی خود ادامه میدهد. البته این نگاه و شکستن مرز تذکرهنویسی درباری در پایان سده نهم با امیر علیشیر نوایی آغاز شد. نوایی در تذکره «مجالسالنفائس» که به زبان ترکی جغتایی و در سال ۸۹۶ق/ ۱۴۹۰م در هرات تألیف کرد، در بنیادگذاری گونه تذکره «عصری» نقش بیبدیلی دارد. بخش مهمی از میراث تذکرهنویسی ادبی فارسی در ماوراءالنهر از مذکّر احباب نثاری بخارایی تا نمونه ادبیات تاجیک صدرالدین عینی بخارایی با این اثر پیوند دارند و هرجا در متن لازم بود به این موضوع اشاره شده است. ما در این پژوهش به دلیل «زبان و جغرافیای» تألیف تذکره، به آن نپرداختیم.
تذکرهها، ابزاری برای بازتولید «هویت فرهنگیِ ایرانی» در گسترهای فراتر از مرزهای سیاسی
آیا تذکرهنویسی در سدههای سیزدهم و چهاردهم صرفاً بازتولید سنت بوده است؟
خیر، اصلاً نباید این دوره را سادهانگاری کرد. وقتی به سده سیزدهم و چهاردهم میرسیم، عدهای تصور میکنند کار تکراری بوده اما من در فصل پنجم نشان دادم که ما با یک «احیای هویت» طرف هستیم. تذکرهنویسان بخارا در این عصر در حال «آیینهگردانی» برای هویتی بودند که در معرض تهدیدِ تغییرات سیاسی بود. این تذکرهها در واقع دفاعیههای فرهنگی هستند. اینجا شعر فارسی در زبان و بیان تذکرهها نشان داد که چگونه هنر میتواند خود را از زیر غبار فراموشی و شکست رها کند و دوباره به میدان عمل بازگردد.
نقش صدرالدین عینی در گذار از «تذکره» به «تاریخ ادبیات» چیست؟
صدرالدین عینی در فصل ششم، حکمِ پلِ میان دو دنیا را دارد و نقطه عطف است، نمونه ادبیات تاجیک او آخرین حلقه تذکرهنویسی سنتی و اولین حلقه تاریخادبیاتنگاری مدرن است. او فرم تذکره را حفظ کرد اما نگاه «علمی» مدرن را به آن تزریق کرد که این، غوغایی در نقد ادبی آن دوره بود. تاریخ ادبیاتنویسی نوین محصول نگاه انتقادی و جدید صدرالدین عینی بود که بعدتر در تاریخ ادبیات فارسی نوشته شده در تاجیکستان جدید نمایان شد.
تذکرهها چگونه مسائل «سیاسی-اجتماعی» (مانند قومگرایی) را منعکس میکردند؟
تذکرهنویس تنها یک گزارشگر نیست؛ او یک مهندس فرهنگی است. در بخشهایی که به رویکردهای سیاسی-اجتماعی پرداختهام، نشان دادم که چگونه انتخابِ یک شاعر، تمایلات مذهبی، یا حتی ستایشهای اغراقآمیز، در واقع نوعی بیانیه سیاسی است. این تذکرهها، عملاً مبلغ ایدئولوژیِ حاکمِ زمانه خودشان بودند.
معیار شما برای انتخاب تذکرهها در کتاب چه بود و چه مبنایی برای دورهبندی در نظر داشتید؟
از آنجا که معیار ما در انتخاب تذکرهها ماوراءالنهر بود، تمام تذکرههای تألیفشده را از آغاز تذکرهنویسی فارسی در این منطقه تا سال ۱۳۰۳ش/ ۱۹۲۵م که بالغ بر هفده تذکره شد، انتخاب کردیم. سپس آنها را با توجه شاخص «زمان» و «اهمیت» در نمایش میراث ادبی ماوراءالنهر در پنج دوره قرار دادم: «در بخارا و سمرقند: دوره شکلگیری و تثبیت تذکرهنویسی ادبی فارسی در سدههای هفتم تا نهم هجری»؛ «آیینهگردانان ایران، هند و ماوراءالنهر: آغاز جدایی مرزهای سیاسی شبهقاره، ایران و ماوراءالنهر»؛ «از سمرقند تا فرغانه: دوره فترت شعر و ادب فارسی در ماوراءالنهر»؛ «با ایرانشهریان بخارا: دوره احیای تذکرهنویسی در ماوراءالنهر»؛ و «تاجیکِ تاجدار: در برزخ سنت و تجدد، پایان تذکرههای سنتی و آغاز تاریخادبیاتهای جدید ماوراءالنهر».
ضمن آنکه در تحلیل تذکرهها کوشیدم اهمیت آنها را در نگارش تاریخ شعر و ادب فارسی در ماوراءالنهر واکاوی کنیم.
چرا عنوان کتاب را «از بخارا تا بخارا» انتخاب کردید؟
این عنوان بار معنایی عمیقی برای من دارد. این نام، ترسیمِ یک دایره فرهنگی بزرگ است؛ آغاز تذکرهنویسی فارسی با عوفیِ بخارایی در قرن هفتم و رسیدن به اوج تبیینِ هویت ملی در قرن چهاردهم توسط صدرالدین عینی که او نیز بخارایی است. این مسیر، نمادِ زایش، تحول و نهایتاً استقلالِ تاریخ ادبیات فارسی در بسترِ جغرافیا و اندیشه ماوراءالنهر است.
نقش استاد شفیعی کدکنی در شکلگیری این پژوهش چقدر بوده است؟
استاد شفیعی کدکنی به عنوان راهنمای فکری من نقش بیبدیلی داشتند. بذر اصلی نگاه عطف توجه من به میراث ادبی ماوراءالنهر را ایشان در ذهن من کاشتند. در واقع، این کتاب مدیونِ آن نگاه عمیقِ ایشان به مقوله هویت و میراث شعر فارسی در این منطقه ایران فرهنگی است. انگیزه تألیف این اثر به سالها پیش، به روزهای دانشجوییام در دانشگاه تهران، بازمیگردد. آن روزها دانشجوی دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی و در حال تدوین رساله خود با عنوان «ولایت در تصوف» به راهنمایی ایشان بودم: «هرچه دارم ز یُمن همت اوست». در تابستان سال ۱۳۷۸، فرصتی دست داد تا برای انجام مأموریت فرهنگی کوتاهمدت به ازبکستان سفر کردم. وقتی پایان تابستان همان سال به تهران بازگشتم، توفیق دیدار استاد در منزل ایشان برایم حاصل شد. در اثنای دیدار، گزارش کوتاهی از وضعیت زبان فارسی را با شوقی وصفناشدنی که حاصل دیدار یاران آن سوی جیحون در شهرهای سمرقند، بخارا، خوقند، خوارزم و ترمذ بود، خدمت حضرت استاد ارائه کردم.
استاد بادقت به گزارش من گوش سپرد و با همان شوروشوق آمیخته با حسرت از نامرادیهای روزگار با سرگذشت و سرنوشت زبان فارسی در ماوراءالنهر، که خود بهخوبی از آن باخبر بود، پیشنهاد داد موضوع رساله دکتریام را، اگر میتوانم، به بررسی شعر فارسی در ماوراءالنهرِ سده نوزده و بیست میلادی تغییر دهم. سرنوشت علمی من در همین دیدار و با همین پیشنهاد تغییر کرد. من به ازبکستان بازگشتم و اینگونه بود که سفرم سه سال دیگر در قالب رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در ازبکستان ادامه یافت و من در آن روزها که مثل برقوباد میگذشت، مواد خامِ تدوین رساله دکتریام را آماده کردم. آشناییام با تذکرههای فارسی و لزوم تألیف اثری تاریخی و تحلیلی درباره این موضوع، از همینجا آغاز شد.
به عنوان پرسش پایانی، با توجه به کتاب تاریخ تذکرههای فارسی مرحوم احمد گلچین معانی (مؤلَّف به سال ۱۳۴۷ش) و تذکره نویسی فارسی در هند و پاکستان سید علیرضا نقوی (مؤلَّف به سال ۱۳۴۱ش) کتاب شما کدام خلأ پژوهشی را در این زمینه پر کرده است؟
مرحوم احمد گلچین معانی در کتاب تاریخ تذکرههای فارسی مطالب ارزندهای را درباره تذکرههای فارسی (به طور عام) و تذکرههای فارسی تألیفشده در آسیای مرکزی (به طور ویژه)، تا آنجا که منابعی در اختیار داشته، نوشته است. بدیهی است مطالب این کتاب درباره تذکرههای ماوراءالنهر هم مختصر و هم بسیار ناقص و عمومی است. کتاب سید علیرضا نقوی نیز تنها درباره تذکرههای هند و پاکستان است، اما تاکنون در ایران و کشورهای منطقه پژوهش مستقلی با این رویکرد به تذکرهنویسی در آسیای مرکزی تألیف نشده است. در تاجیکستان نیز تا آنجا که نگارنده خبر دارد،
رسول هادیزاده در کتاب ادبیات تاجیک در نیمه دوم عصر نوزده ۱۹ (دوشنبه: دانش، ۱۹۶۸م؛ به خط و زبان سیریلیک، تاجیکی) درباره زبان و ادبیات فارسی تاجیکی و نقش تذکرههای تألیفشده در این دوره در مقام منابع مهم تاریخادبیات ماوراءالنهر در سده نوزدهم و اوایل سده بیستم به نکات مهمی اشاره کرده است. در کتاب از بخارا تا بخارا با استفاده از الگوی ویژه به کارگرفته شده در آن، که محصول تمام آثار موجود در گنجینه پژوهشهای تذکرهنگاری در ایران، ازبکستان و تاجیکستان است، کوشیدهایم در نزدیک به ۷۷۰ صفحه نقش تذکرهنگاری ادبی فارسی در ماوراءالنهر را در نمایش میراث «هزاره نخست آهوی کوی» نشان دهیم: «تا چه قبول افتد و چه در نظر آید».
به گزارش ایرنا، کتاب «از بخارا تا بخارا» با نام فرعی «تذکرهنویسی ادبی فارسی در آسیای مرکزی: از عوفی تا عینی»، در 770 صفحه از سوی انتشارات دانشگاه تربیت مدرس منتشر شده است. نگارنده در این پژوهش، میراث شعر فارسی و شاعران فارسیگو و فارسیزبان فرهنگ و تمدن آریاییتباران فارس و تاجیک را در فرارود، از سده هفتم تا چهاردهم قمری (آغاز سده بیستم)، در بستر تذکرههایی که فرارودیان پدید آوردهاند، بررسی کرده است.
۱۷ تذکره فارسی، از «لبابالالباب» محمد عوفی بخارایی تا «نمونه ادبیات تاجیک» صدرالدین عینی بخارایی، را با الگویی یکسان و رویکردی تاریخی تحلیل شده و مخاطبان کتاب در شش فصل با سرگذشت شعر فارسی با تأکید بر جغرافیای فرهنگی فرارود آشنا میشوند؛ جغرافیایی که شهرهایی چون سمرقند، بخارا، خیوه، خجند، خوارزم، خوقند، فرغانه، ترمذ و نسف و صدها منطقه تاریخی دیگر را دربرمیگیرد.