یادداشت: لیلا امانی
در ابتدای رمان «غول مدفون» اثر کازوئو ایشیگورو، انسان در جامعهای کوچک و در میان درختان زندگی میکند؛ جامعهای که اعضای آن برای ادامهی زیستن، مکانی مشترک را انتخاب کردهاند و در کنار یکدیگر روزگار میگذرانند. با این حال، از همان آغاز، فضای داستان با نوعی وهم و خیالانگیزی همراه است؛ وهمی که نهتنها فضای بیرونی داستان، بلکه ذهن و حافظهی شخصیتها را نیز دربر گرفته و در سراسر رمان ادامه پیدا میکند.
«غول مدفون» را میتوان تلفیقی از چند معنا و دغدغهی بنیادین دانست: فراموشی زندگی، حقیقت، عشق، جنگ، کینه و هزارتویی که انسان در غرب، گاه آن را مدخل ورود به زندگی و شناخت خویش دانسته است. هزارتو در اسطورهی یونانی، بنایی پیچیده در جزیرهی کرت بود که راه خروج از آن بسیار دشوار بود. مینوتور، موجودی نیمهانسان و نیمهگاو، در مرکز آن زندانی بود و تسئوس با ورود به هزارتو، او را کشت و با کمک نخ آریادنه راه خروج را پیدا کرد. اما هزارتو در معنای نمادین خود، بیش از آنکه یک بنای معماری باشد، تصویری از سرگشتگی و جستوجوی انسان برای یافتن راهی به سوی حقیقت است.
ایشیگورو نیز دست انسان مدرن را میگیرد و او را به هزارتوی گذشته میبرد؛ گذشتهای که برای یافتن حقیقت باید دوباره در آن قدم گذاشت. شخصیتهای رمان در این مسیر نهتنها با جهان بیرون، بلکه با بخشهای فراموششدهی وجود خود مواجه میشوند. یکی از پرسشهای بنیادین نویسنده در پیرنگ داستان این است که آیا عشق به زندگی و عشقی که میان انسانها شکل میگیرد، میتواند در غیاب حافظه همچنان ادامه داشته باشد؟ اگر خاطرات از ذهن انسان پاک شوند، آیا عشق نیز از میان میرود یا چیزی عمیقتر از حافظه، پیوند انسانها را حفظ میکند؟
در همین چارچوب، عنوان «غول مدفون» معنای نمادین خود را پیدا میکند. غول، تنها موجودی افسانهای نیست که در جایی از جهان داستان به خواب رفته باشد؛ میتوان آن را غولی دانست که در نهاد انسان و در زیر لایههای فراموشی مدفون شده است. این غول، در مواجهه با وقایع داستانی، آرامآرام بیدار میشود و شخصیتها را وادار میکند با پرسشهایی دربارهی چیستی و چرایی زندگی، ماهیت عشق و معنای حقیقت روبهرو شوند. آنچه مدفون شده، تنها یک موجود نیست؛ بلکه گذشته، خاطره، حقیقت و بخشهایی از وجود انسان است که برای ادامهی زندگی سرکوب شدهاند.
شخصیتهای اصلی داستان نیز سفر خود را برای دیدار پسری که در دهکدهای دیگر زندگی میکند آغاز میکنند. این سفر، بهتدریج از یک حرکت سادهی جغرافیایی به سفری درونی و فلسفی تبدیل میشود. هنگامی که آنها در برابر تاریکی به دنبال روشنایی هستند و شمع خود را از دست میدهند، همین فقدان به تلنگری برای آغاز جستوجو تبدیل میشود. روشنایی در اینجا تنها نور فیزیکی نیست؛ میتواند نمادی از آگاهی و حقیقت باشد، حقیقتی که شخصیتها در طول مسیر، گامبهگام به سوی آن حرکت میکنند.
در طی این سفر، شخصیتهایی همچون شهسوار پیر، راهبههای صومعه و سلحشور جوان وارد ماجرا میشوند. حضور آنها تنها به پیشبرد حوادث کمک نمیکند، بلکه به سفر داستانی عمق فلسفی و عرفانی میبخشد. گفتوگوهای میان شخصیتها، داستان را از سطح یک روایت ماجراجویانه فراتر میبرد و آن را به تأملی دربارهی جنگ، صلح، ایمان، عشق، حافظه و حقیقت تبدیل میکند. هر شخصیت بخشی از این مسیر را روشن میکند و مخاطب را با وجه دیگری از هزارتوی انسانی روبهرو میسازد.
با این حال، هزارتوی «غول مدفون» تنها هزارتوی ذهن و زندگی فردی نیست؛ تاریخ نیز خود به هزارتویی بزرگ تبدیل میشود. ایشیگورو با استفاده از زمینهی تاریخی و افسانهای بریتونها و ساکسونها، نزاع و پدرکشتگی میان دو قوم را وارد داستان میکند و آن را با نقش شاه آرتور در شعلهور کردن یا خاموش کردن این نزاع پیوند میدهد. به این ترتیب، سه خط مهم داستانی ــ سفر شخصیتها، مسئلهی فراموشی و گذشتهی خونین دو قوم ــ به یکدیگر متصل میشوند.
در اینجا ایشیگورو برخلاف کلیشههای رایج، تصویری ساده و آرمانی از قهرمان ارائه نمیدهد. ما با قهرمانانی مواجه نیستیم که تنها برای احقاق حق شمشیر بکشند و هیچ طمعی به قدرت نداشته باشند. شاه آرتور نیز چهرهای پیچیده و چندوجهی دارد. او برای برقراری صلح میان بریتونها و ساکسونها، در مقطعی راهحل را در کشتار ساکسونها و پیروزی نهایی بر آنها میبیند. بنابراین صلحی که قرار است از دل این خشونت بیرون بیاید، از همان ابتدا با تناقضی اخلاقی همراه است: آیا میتوان از مسیر خشونت به صلح رسید؟
در ادامه، آرتور با شوالیههای میزگرد و با استفاده از ترفند مرلین، اژدهایی به نام گودریک را وارد خوابی طولانی میکند. این خواب تأثیر خونبار اژدها را خنثی میکند، اما پیامد دیگری نیز دارد: گرد فراموشی بر ذهن مردم بریتون و ساکسون مینشیند. آنها خاطرات خود را از دست میدهند؛ خاطراتی که هم شامل لحظات شاد و هم خاطرات تلخ و خونبار گذشته است. در نتیجه، مردم کینههای تاریخی خود را به یاد نمیآورند و میتوانند در کنار یکدیگر زندگی کنند.
اما همینجا پرسش اصلی رمان شکل میگیرد: آیا فراموشی میتواند جای حقیقت را بگیرد؟
فراموشی در ابتدا مانند راهی برای نجات انسان از رنج گذشته به نظر میرسد. اگر انسان گذشته را به یاد نیاورد، شاید بتواند از کینه و خشونت دور بماند. اما ایشیگورو نشان میدهد که چنین آرامشی تا ابد نمیتواند پشت پردهی فراموشی و مصلحتاندیشی پنهان بماند. حقیقت، حتی اگر تلخ باشد، سرانجام خود را آشکار میکند. هنگامی که گذشته دوباره به سطح میآید، تلخی آن میتواند دوچندان شود و کینههایی تازه و حتی بزرگتر میان دو قوم شکل بگیرد.
از این منظر، فراموشی در رمان نهتنها یک مسئلهی فردی، بلکه مسئلهای اجتماعی و تاریخی است. انسان میتواند برای ادامهی زندگی برخی خاطرات را کنار بگذارد، اما جامعه نمیتواند برای همیشه گذشتهی خود را دفن کند. آنچه سرکوب میشود، روزی راهی برای بازگشت پیدا خواهد کرد. غول مدفون در واقع همین حقیقت سرکوبشده است؛ حقیقتی که در زیر خاک تاریخ و حافظه خوابیده، اما برای همیشه نمیتوان آن را زندهبهگور کرد.
از این رو، نمادهای داستان در خدمت پیرنگی قرار میگیرند که ایشیگورو برای طرح مفاهیم مورد نظر خود ساخته است. هزارتو نماد سرگشتگی و جستوجوی انسان است؛ شمع و روشنایی نشانهای از آگاهی و حقیقتاند؛ غول، گذشته و حقیقت مدفون را نمایندگی میکند؛ و فراموشی به ابزاری تبدیل میشود که انسان با کمک آن میکوشد از رنج گذشته عبور کند، بیآنکه لزوماً آن را حل کرده باشد.
در نهایت، «غول مدفون» رمانی دربارهی انتخاب دشوار میان حافظه و فراموشی، حقیقت و آرامش، عشق و کینه است. ایشیگورو نشان میدهد که زندگی انسان همواره در هزارتویی از خاطرات، ترسها، عشقها و خشونتها شکل میگیرد. انسان برای رسیدن به حقیقت باید وارد این هزارتو شود و با آنچه در اعماق وجودش پنهان کرده است روبهرو شود.
شاید به همین دلیل، سفر شخصیتهای رمان بیش از آنکه سفری برای رسیدن به مقصدی بیرونی باشد، سفری برای بازگشت به خویشتن است. آنها در جستوجوی دیگری، در حقیقت به جستوجوی خود میپردازند و در مواجهه با گذشته درمییابند که فراموش کردن همیشه به معنای رهایی نیست. گاهی برای آنکه بتوان به آینده رفت، باید گذشته را به یاد آورد؛ حتی اگر حقیقت آن تلخ، دردناک و دشوار باشد.
در این معنا، «غول مدفون» تنها داستان یک غول خفته، یک اژدها یا دو قوم درگیر جنگ نیست؛ داستان انسان است در مواجهه با گذشتهی خویش. غول اصلی درون انسان مدفون است و هزارتوی اصلی نیز در ذهن و حافظهی او شکل گرفته است. پرسش نهایی ایشیگورو شاید همین باشد: اگر انسان گذشتهی خود را فراموش کند، آیا هنوز همان انسانی است که پیش از فراموشی بوده است؟