کد خبر : 153135 تاریخ : 1405/4/17 - 21:28
هزار و یک شب، ویترینی زیبا برای هیچ اقتباس از هزار و یک شب فراتر از استفاده از نامی آشنا، ورود به قلمرویی است که قصه‌گویی در آن با حافظه‌ی جمعی، افسانه، کهن‌الگو و هاله‌ای اسطوره‌گون درهم تنیده شده است. مصطفی کیایی در سریال هزار و یک شب می‌کوشد این میراث روایی را با زبان سینما، جهان‌های موازی، فلش‌بک و شکوه بصری پیوند بزند؛ تلاشی که گرچه در سطح اجرا چشمگیر است، اما در سطح روایت و منطق درونی، زیر بارِ پیچیدگی‌های مهارنشده از هم می‌پاشد.

یادداشت: زهرا عزتی

هزار و یک شب از متن کهن تغذیه می‌کند؛ متنی که آمیخته با افسانه، روایت شفاهی و تخیل شرقی است و کیفیتی اسطوره‌گون دارد. اقتباس از چنین متنی، ترجمه‌ی یک جهان نمادین به زبان تصویر است و دشواری کار فیلم‌ساز، انتقالِ روحِ جهان اثر است. کیایی به این هاله‌ی نمادین و اسطوره‌گون فکر کرده است: انتخاب نام، فضاسازی، رفت‌وآمد میان گذشته و حال، جهان موازی و فلش‌بک‌ها. اثر می‌کوشد از زندگی روزمره فاصله بگیرد و وارد قلمرو راز، سرنوشت، حافظه و تکرار نشانه‌ها شود. اما اسطوره در سینما فقط با ابهام یا شکوه بصری ساخته نمی‌شود؛ نیازمند قواعد درونی منسجم، شخصیت‌های کهن‌الگویی (نه تیپ) و رخدادهای ضروری است. هزار و یک شب در این نقطه لغزش دارد؛ بیشتر هاله‌ی اسطوره را وام می‌گیرد تا جوهر آن را به تصویر بکشد. نتیجه، جهانی با نشانه‌های اسطوره‌ای اما فاقد انسجام لازم برای باورپذیری است.


سریال از نظر فنی خوش‌ساخت و قابل اعتناست. نورپردازی دقیق و حساب‌شده، فضای تعلیق‌آلود و مرز مبهم واقعیت و وهم را شکل می‌دهد. قاب‌های دوربین سنجیده و چشم‌نوازند و نشان‌دهنده‌ی وسواس سازندگان برای هویت بصری اثر است. گریم بازیگران، به‌ویژه در فضاهای کهن یا افسانه‌ای، به ساختار بصری کمک می‌کند. تدوین در رفت‌وآمد میان زمان‌ها و موقعیت‌ها، تمیز و حرفه‌ای عمل کرده و مانع آشفتگی اجرایی شده است.


بازی برخی بازیگران، وزن و حیاتی مستقل به نقش‌هایی که فیلم‌نامه بسط نداده، می‌بخشد. بازی پانته‌آ پناهی‌ها از برجسته‌ترین امتیازهاست؛ دقیق، کنترل‌شده و چندلایه، که از محدودیت‌های فیلم‌نامه فراتر می‌رود.


مشکل اصلی زمانی آغاز می‌شود که کیفیت اجرایی پشتوانه‌ی روایت قرار نمی‌گیرد. فیلم‌نامه با تعدد شخصیت‌ها، خرده‌داستان‌ها و خطوط روایی وارد میدان می‌شود، اما شبکه‌ی محکم علت و معلولی نمی‌سازد. تعدد، به جای لایه‌مندی، به تورم روایی منجر شده است؛ شخصیت‌ها زیاد، مسیرها متعدد، کدها پیاپی، اما کشف و تعمیق کافی نیست. در نیمه‌ی اول، امید به رسیدن به کلیتی واحد از طریق پازل چندلایه وجود دارد، اما با پیشرفت روایت، ناتوانی اثر در مدیریت پیچیدگی‌ها روشن می‌شود؛ قصه به‌جای پیشرفت، متورم و ابهامش فرساینده می‌شود.


عدم روشن‌سازی نسبت شاه‌پیرنگ و خرده‌پیرنگ‌ها؛ خط مرکزی قدرتمند نیست و خطوط فرعی ارگانیک نیستند. خرده‌داستان‌ها به جزیره‌های جدا از هم تبدیل شده‌اند که از کشش درام می‌کاهد و مانع همذات‌پنداری می‌شود. شخصیت‌پردازی ضربه خورده؛ زمان معرفی صرف شده، اما پرداخت کافی نیست. شخصیت‌ها اطلاعات دارند ولی عمق ندارند. آن‌ها کمتر در موقعیت انتخاب قرار می‌گیرند که برای مخاطب روشن شوند؛ نتیجه، مهره‌هایی در مسیر فیلم‌نامه به جای شخصیت‌های زنده است.


تیر خلاص به پیکر اثر، در پایان‌بندی آن شلیک می‌شود؛ جایی که کلاف‌های پیچیده، نه باز می‌شوند، نه بریده، بلکه گره می‌خورند و رها می‌شوند. پایان‌بندی، نتیجه‌ی منطقی درام نیست، بلکه نوعی «فرار از پاسخ‌گویی» است. گویی کارگردان در هزارتوی ساخته‌شده گم شده و راه خروجی پیدا نکرده، با عجله از کنار همه‌چیز گذشته است. جهان‌های موازی، فلش‌بک‌ها و نشانه‌گذاری‌ها، به حفره‌های خالی بدل شده‌اند. پیچیدگی اثر ناشی از عمق معنا نیست، بلکه از آشفتگی در طراحی است. کیایی نتوانست تکلیف شاه‌پیرنگ را به سرانجام برساند و مخاطب را با سؤالات بی‌پاسخ و منطق‌های شکسته تنها گذاشت.

هزار و یک شب را می‌توان ویترین زیبا برای هیچ دانست. برای تماشا و سرگرمی صرف، با توجه به قاب‌های شکیل و بازی‌های خوب (به‌ویژه پانته‌آ پناهی‌ها)، بد نیست. اما اگر معیار، انسجام روایی و پایان‌بندی قانع‌کننده باشد، اثر می‌لغزد. سریال می‌خواست افسانه باشد، اما در پایان بیشتر شبیه روایتی شد که خودش هم نتوانست از دل کلاف‌هایش راهی بیرون پیدا کند.